نمیدانم پرم سوخته؛ چشمم کور شد یا پای خیالم را از بالا بریده اند که اینطور بی حرکت نشسته ام گوشهی زندگی؛ صبحانه آماده میکنم، نهار، شام، روزی چند بار چای دم میکنم و میخورم، شبکههای تلویزیون را زیر و رو میکنم، هزار تا فیلم و سریال میبینم، با تلفن حرف میزنم، آی دی پیجهای اینستاگرام را حفظ میکنم و دنبال پیامهای آمادهی ارسال گوگل را زیر و رو میکنم، کنارش گاهی اجابت مزاج هم دارم اما سابقه نداشته هی منتظر باشم، هی منتظر باشم هی منتظر باشم تا اوضاع بهتر شود.
من همیشه کاری میکردم، کاری از قدم بلندتر؛ کاری از زورم بیشتر؛ این چه زندگی تخمیای ست که برای خودم ساخته ام؟ چه جبر مزخرفی ست که هی توی سرم میگوید صبر کن به ثبات برسیم ... مختصات ثبات در کدام نقطهی جغرافیایی ست که توش میشود پرواز کرد و چشمها را به افقهای دور خیره کرد و پاهای خیال را بلند کرد تا پشت پرچینِ واقعیت؟
من از انتظار بیهوده برای ثباتی که نمیرسد و نمیدانم چرا انتخابش کرده ام بیزارم ...
انگار کن گذاشتندم ته قبر