loading...

انارماهی

بازدید : 11
شنبه 26 بهمن 1403 زمان : 10:46
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

فردا راس هشت صبح وقت آزمایش دارم. یک مهمان را باید به ترمینال مسافربری برسانم قبلش و بعد به خانه بیایم و بنشینم سر کلاسی که طبق جلسات گذشته تمارینش را انجام نداده‌ام. و البته در تمام این مراحل سادات خانم باید دنبالم باشد. اینکه چرا دوازده و نیم شب خوابیده و تاکید کرده که حتما صبح زود بیدارش کنم را هم خدا میداند.

البته این را هم گفته که برایش لقمه‌ی نان و پنیر و کره آماده کنم تا میل بنماید. ازش قول گرفتم وقتی برگشتیم خانه بخوابد.

بازدید : 10
شنبه 26 بهمن 1403 زمان : 10:46
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

ای کاش افسردگی هم علامتی داشت.

مثل تب، سرفه، کهیر، حتی شاخ

اینطوری هم خودت زودتر به داد خودت میرسیدی و هم اطرافیان دست از سوال مسخره ی:‌چی شده؟ برمی‌داشتند.

بازدید : 10
شنبه 26 بهمن 1403 زمان : 10:46
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

شاید عنوان برای آنچه که می‌خواهم بنویسم مناسب باشد. یعنی مناسب ترین عنوانی بود که به ذهنم رسید. مدت زیادی است ننوشته ام. نه فقط اینجا که هیچ کجا. جز اندکی در اینستاگرام که نمی‌دانم آن هم کی بد عهدی اش را اثبات خواهد کرد و خیلی هم کم در دفترچه خاطرات روزمره. حقیقتش این است که خسته ام. این جمله اول همه‌ی جمله‌هایی که این مدت در دفتر خاطراتم نوشته ام وجود دارد. خیلی خسته ام. انگار کن کلمات را چون باری از این سو به آن سو میبرم و بی هیچ تولدی یا هیچ تغییری فقط ایستگاه‌ها را طی میکنم.

امروز دخترم گفت: امروز اصلا روز خوبی نبود مامان. تازه ظهر بود که به این نتیجه رسیده بود. پرسیدم چرا؟ گفت: چون اصلا خوشحال نبودم و اصلا باهام بازی نکردی.

راستش حوصله‌ی هیچ پاسخ دیگری را نداشتم جز اینکه: این جزو طبیعت زندگیه دیگه؛ همه‌ی روزها که شاد و خوشحال و شنگول نیست آدم. و او که بخاطر جهان بکر کودکانه اش کلمه‌ی معصوم را زندگی می‌کند، در جوابم گفت: نه این طبیعت زندگی نیست، اگر هست خورشید و کوه و درختش رو نشونم بده.

بی حوصله تر از قبل گفتم: حالا طول میکشه تا این چیزا رو بفهمی. طبیعت زندگی با اون طبیعتی که تو میگی فرق داره. متاسفانه ذهن پرسشگرش را بیدار کرده بودم و پرسید: چه فرقی خب برام بگو. و من که صبر نداشته‌ی امروزم ته کشیده بود فقط گفتم: بزرگ میشی میفهمی. نق زد. بی توجهی کردم. تلویزیون را روشن کرد و نشست پاش.

اصلا کی گفته مادرها همیشه باید حوصله داشته باشند؟ حقیقتش آمدم بنویسم تا بار کلمات روی دوشتم سبک شود. اگر کسی اینجاست به من بگوید چرا نمی‌توانم حرف ر با سه نقطه رویش را در کیبورد پیدا کنم؟ تا شاید بتوانم بیشتر بنویسم و هر روزی اندک باری از دوشم بردارم و شاید قد راست کنم.

دوباره.

بازدید : 1281
جمعه 11 ارديبهشت 1399 زمان : 6:25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

یا ، یا ، ، یا ، ، ،

، ،
،
																				
،
،

، ، ،

بازدید : 3604
سه شنبه 8 ارديبهشت 1399 زمان : 3:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

من تا قبل از او معنای واقعیِ "آدم خاص" را نمی‌دانستم. وقتی می‌گفتند "فلانی خیلی خاصه" نمی‌فهمیدم یعنی چی و هرچه وجودش را پایین و بالا میکردم ویژگی‌‌‌ای نمی‌یافتم که در دیگر آدم‌ها ندیده باشم، او ولی خاص بود؛ خاص هست.

انگار ذهنش کندوی عسل باشد و او ملکه‌ی کندو، هر شخص و هر موضوعی در ذهنش جا و طبقه و شبکه‌ی مخصوص به خود را دارد انگار آدم‌ها و موضوعات در ذهن او جعبه جعبه اند، پرونده سازی شده، تمام و کمال. او تنها کسی است که واقعا می‌تواند در آن واحد چند کار را انجام دهد، چند کار به معنی واقعیِ کلمه، وگرنه نوشتن و حرف زدن و گوش دادن و سبزی خرد کردن و پیازداغ کردن همزمان از هر کسی برمی‌آید. او اما فراتر از اینهاست. می‌تواند در لحظه وسط یک جلسه‌ی کاری با موضوع "چگونه نوروز را جذاب کنیم" حضور داشته باشد و به پیامک: "دلم خیلی گرفته دارم میمیرم" از سوی کسی که دو ماه است او را ندیده و حتی خبر تازه‌‌‌ای هم نداشته به طور کامل و کافی جواب دهد. انگار در لحظه جعبه‌ی مربوط به فرستنده‌ی پیامک در ذهنش باز می‌شود، میاید روی میز پهن می‌شود و یادش میفتاد که این فلانی دو ترم گذشته را مشروط شده، پدرش را از دست داده و به دلایل نامعلومی‌دو ماه بوده که ازش بی خبرم، نمی‌دانم اینجا توی ذهنش چه جادویی اتفاق میفتد که دقیقا می‌داند چه بگوید؛ پس برایش می‌نویسد: می‌فهمم، دلت برای بابات خیلی تنگ شده.

بعد خیلی سریع به جلسه برمیگردد، حرفهای حاضران را می‌شنود، تا هر وقت که لازم باشد آنجا می‌ماند و جلسه را به سرانجام می‌رساند تا برای مخاطب ، نوروز را جذاب کند. بعد به تماسی جواب می‌دهد که حول محورِ جلسه‌ی فردا ست "بررسی امور مالی شرکت"؛ و قول می‌دهد تا فردا صورت‌های مالی ارائه شده را بررسی کند تا در جلسه هم حاضر و هم آماده باشد.

بعد از جلسه‌ی جذاب سازی نوروز نوبت مهمان شدن در خانه‌ی دوستش می‌رسد، طوری با بچه‌ی حاضر در جمع بچگی می‌کند، انگار مادری ست بیست و چند ساله، بسیار جوان و حتی گاهی دست و پا شکسته در اصول بچه داری، اما در همین حین وقتی به تماس تلفنی پسرش پاسخ می‌دهد، جعبه‌ی مربوط به پسر را روی میز ذهنش باز می‌کند و تمام و کمال گوش می‌شود به نیازی که در آن لحظه دارد.

بعد از خداحافظی جعبه‌ی یاد شده سر جایش میرود و او برمیگردد به جعبه‌های بازِ دوستش و دختر کوچکش روی میز و ساعات می‌گذرند، همین لحظه توانایی همدلی و همدردی دوستی که به تازگی فهمیده او و همسرش اصلا به درد هم نمی‌خورند را هم دارد و با برقراری تماسی جعبه‌ی آنها نیز روی میز می‌آید و جمع می‌شود.

بعد از آنکه مهمانی تمام شد، طی راه به متنِ نوشته شده‌ی آن یکی نگاه می‌کند، این مربوط به جعبه‌ی دوستی ست که می‌خواهد گوینده شود، متن را با صدای خوشِ خودش می‌خواند و در انتها تاکید می‌کند: یه بار بخون ببینم، این یعنی جعبه‌ی مربوط به آشنایی که می‌خواسته گوینده شود باز شده و بعد بسته می‌شود.

برای او فرقی نمی‌کند جعبه‌ی شما در ذهنش بالاست یا پایین، فرقی نمی‌کند، جعبه‌ی شما قدیمی‌ست یا جدید، فرقی نمی‌کند سطح ارتباط حضوری و مجازی شما با او چقدر است، او همیشه حاضر است. او بلد است چطور توجه کند، و از همه مهم تر چطور توجهش را تقسیم کند، او برای ما به معنای واقعی کلمه "مادر" است.

بازدید : 4732
سه شنبه 8 ارديبهشت 1399 زمان : 3:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

نوشتن با لپ تاب عاریه‌‌‌ای همسر را دوست ندارم. ولی چشم و چارم توان نوشتن مطالب رادیو را با گوشی ندارند. راستش هنوز به اینکه کسره به جای شیفت و‌ی کلید دیگری ست و ضمه به جای شیفت و سین کلید دیگری ست عادت نکرده ام. یک ماه و نیم استفاده از لپ تاب عاریه کجا و 10 سال زیست شبانه روزی با ماسماسک خودم کجا. این جناب بشیررایانه هم که معلوم نیست کجاست؟ حالا خب کرونا آمده که آمده بیا و لپ تاب ما را ببر منزل درست کنْ تعهد کاری چه میشود؟ راستی این لپ تاب عاریه‌‌‌ای علاوه بر ایرادات فوق الذکر به جای ترکیب شیفت و ف که باید بشود ویرگول همچین میکند: ْ

خلاصه دست ما را گذاشته وسطِ پوست گردوْ نمی‌دانیم چه کنیم

برنامه‌های سال جدیدم را نوشتم روی کاغذ. این مدیر تحریریه‌ی جدید را دوست ندارم. نه که نداشته باشم ولی نمی‌توانم به کسی که تا همین دیروز آقای ر خاکی و ساده و راحت و روان بود یک دفعه بگویم دکتر ر ، سخت است خدایی (ویرگول را پیدا کردم) تازه یک گروه هم زده توی واتس اپ و جمله‌های نارادیویی نویسنده‌ها را اصلاح می‌کند که به مرور هی بهتر و بهتر شوند. نمی‌دانم چرا تا به حال یک جمله هم از من ننوشته و اصلاح نکرده، کلا هر متنی که براش می‌فرستم یک ایموجی دست زدن می‌فرستد و تمام، گاهی هم بعد از فرستان موضوع برنامه می‌گوید آفرین.

نمی‌دانم همه دکتر که می‌شوند کم حرف می‌شوند یا نه.

داشتم فکر می‌کردم فردا روزی که من هم مدرک دکتری ام را بگیرم دنیای بیرون همین طور راحت با من آداپته می‌شود و بهم می‌گوید: دکتر مشتاقی؟ چطوری می‌توانید؟ من که بعد از یک ماه و نیم استفاده از این لپ تاب هنوز به فشار کلیدهایش هم عادت نکرده ام. شما چطور یک شبه عادت می‌کنید به صورت دسته جمعی به یک نفر بگویید دکتر؟

از همه‌ی این‌ها گذشته می‌توانید عادت کنید توی خیابان که هم را دیدید، دست ندهید و بوس نکنید و همدیگر را سفت فشار ندهید؟ ما تا حالا فقط به فاصله‌ی طبقاتی عادت داشتیم.

بازدید : 1850
سه شنبه 8 ارديبهشت 1399 زمان : 3:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

نمیدانم پرم سوخته؛ چشمم کور شد یا پای خیالم را از بالا بریده اند که اینطور بی حرکت نشسته ام گوشه‌ی زندگی؛ صبحانه آماده میکنم، نهار، شام، روزی چند بار چای دم میکنم و میخورم، شبکه‌های تلویزیون را زیر و رو میکنم، هزار تا فیلم و سریال میبینم، با تلفن حرف میزنم، آی دی پیج‌های اینستاگرام را حفظ میکنم و دنبال پیام‌های آماده‌ی ارسال گوگل را زیر و رو می‌کنم، کنارش گاهی اجابت مزاج هم دارم اما سابقه نداشته هی منتظر باشم، هی منتظر باشم هی منتظر باشم تا اوضاع بهتر شود.

من همیشه کاری میکردم، کاری از قدم بلندتر؛ کاری از زورم بیشتر؛ این چه زندگی تخمی‌ای ست که برای خودم ساخته ام؟ چه جبر مزخرفی ست که هی توی سرم میگوید صبر کن به ثبات برسیم ... مختصات ثبات در کدام نقطه‌ی جغرافیایی ست که توش میشود پرواز کرد و چشم‌ها را به افق‌های دور خیره کرد و پاهای خیال را بلند کرد تا پشت پرچینِ واقعیت؟

من از انتظار بیهوده برای ثباتی که نمیرسد و نمیدانم چرا انتخابش کرده ام بی‌زارم ...

انگار کن گذاشتندم ته قبر

بازدید : 4462
دوشنبه 4 اسفند 1398 زمان : 7:07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

مثل روز اول مدرسه، پر از شور و شوق و هراس. مثل اولین روزهای پانزده سالگی پر از میل جذابیت. مثل اولین بار قدم گذاشتن در آب، پر نشانه‌های تازگی. مثل اولین روزهای مادری و لمس تکان‌هایش؛ پر از ترسی از جنس هیچ چیز؛ عشقی از جنس هیچ چیز و تمامیتی به وسعت دنیا. مثل بار اول حضور در چت روم و هیجان بالا و پایین رونده در دل. مثل بار اول لمس دست‌هایش دست‌هایت را. مثل اولین بار شنیدن صدایش. مثل یک شب دلتنگی و یاد آمدن بویش. مثل اولین بارِ نوشتنِ بی کمک، خواندنِ بی کمک... آمدی و نوک انگشت‌هایم را شکوفه‌ی بهارنارنج کردی، رشته‌های اقاقیا بافتی به شبِ موهام و بهار و بهار و بهار پاشیدی به چشم‌هام؛ قلبم؛ وجودم... آمدی و باران شدی و عطر بهارنارنج هفت شهر آن سو تر از دنیای مرا برداشت ... آمدی و شدی خورشید پنجره‌‌‌ای که به کورسو هم امید نداشت ... آمدی و شدی بهار ... شدی آسمان ... شدی دریا ...

لحظه‌های قبل از تو چگونه بود؟ اگر نام این که هستی زندگی ست...

بازدید : 2084
دوشنبه 4 اسفند 1398 زمان : 7:07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

یا ، یا ، ، یا ، ، ،

، ،
،
																				
،
،

، ، ،

بازدید : 2942
دوشنبه 4 اسفند 1398 زمان : 7:07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

انارماهی

زنده شده ام. یک جور زنده‌ی پخته. یک وقت هست آدم طوری زنده می‌شود که هنوز داغ جوانی ست. شوووووور زندگی سر و کول وجودش را گرفته و شوق زیستن؛ تبدیل دنیا به بهشت و تغییر هر آنچه کریه به عالی، همه‌ی مغز آدم را گرفته، طوری که واقعیت را نمی‌بیند. این بار جور دیگری زنده ام.

بعد از سالها تجربه‌ی مرگ. بعد از سالها جان کندن برای زندگی؛ این بار طوری زنده ام که بشقاب پر نقش و نگار سفالینی از کوره‌های چند هزار درجه جان سالم به در برده، نشسته بر دیوار بتونیِ خانه‌‌‌ای شهری، مسافر میان شب و روز. خوشی و ناخوشی؛ دل بستن و دل بستن و دل بستن

یک طورِ پخته‌‌‌ای این بار زنده ام. پر از رهاییِ دل‌کندن، پر از پیدا کردن وابستگی‌های ارزشمند و سرشارم از دلبستگی‌هایی که این همه سال انکارش نمی‌ارزید. آدمی‌به "جرات" زنده است. به عدد کارهایی که از سر جرات انجام می‌دهد. به عدد دل بستن‌های با دل و جرات؛ به عدد محبت کردن‌های محکم؛ به عدد رحم کردن‌های پیاپی؛ به عدد بخشیدن‌های پر قدرت...

محکم مثل رنگ‌های مینا روی مس

تعداد صفحات : 0

آمار سایت
  • کل مطالب : 7
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 81
  • بازدید ماه : 3
  • بازدید سال : 600
  • بازدید کلی : 24049
  • کدهای اختصاصی